تبليغاتX
پرواز را بخاطر بسپار... پرنده ی مردني !
 
 
وقتی روی سنگی گلاب می ریزی

یعنی کسی برای همیشه سردش است

یعنی کسی برای همیشه خسته است...

(من سردم است و برای همیشه خسته ام. اما سنگی ندارم.)

  نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط  سارا  | 
 

مالیخولیا بیماری کسانی است که از خشم اینکه همه چیز نیستند تصمیم می گیرند که هیچ چیز نباشند.

                                                                                                         "کریستین بوبن"

  نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط  سارا  | 
از مدح چشمهای شرر بار شاد می ترسم

از ارتباط بین دلم با کلام می ترسم

ربطی میان قافیه ها نیست می دانم

از ربط بیخود خودم و عشق می ترسم!

  نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط  سارا  | 
خزان رسید و خور و خواب من خراب تو شد

چو خاک کوی تو خاک رهم سراب تو شد

یخ وجود من از فصل گرم باقی بود

خزان رسید و دل بیقرارم آب تو شد

  نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط  سارا  | 
عشق تشنه می شود

                                خون

                                                    خون

                                  خون

                                       بایدش داد...

  نوشته شده در  چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط  سارا  | 
دست می ذارم روی لبات

هیچی نگو فقط بخواب

بذار تصورت کنم

اونجوری که دلم می خواد...

 

یه تلاش نا موفق برای سرودن بعد از مدتها!

پیوست: میگوید در کارم یک قطب شده ام. اما نمی دانم چرا اوست که در یخهای قطبی فرو رفته و سرمای همه سرزمینهای بی خورشید وجودش را گرفته...

  نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط  سارا  | 
سیب ها را به سرخی می نشاند و

غوره ها را به لعل و

گل انارک ها را به یاقوت

و عطش دیدارت را

به دل من

تا در درخشش حضورت

بلوطی کهن را

یکباره گر بگیرم و

خاکستر شوم

آه!...

چه ها می کند

 این آفتاب مرداد؟!

چه ها که نمی کند...

                                                        "منصور اوجی"

 

  نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط  سارا  | 
ابله!

نمی دانست همه چیز از بازی آغاز می شود

پنداری

این دایره را

پای بیرون شدنی هست

گفت

عاشق شویم ببینیم

خدایا از همه بازی ها

این بازی؟

و حالا عشق

بازی می کند

ابله نمی دانست همه چیز از بازی آغاز می شود.

                                                                         "عبدالعلی عظیمی"

  نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط  سارا  | 
تف به روز...

به امروز...

روزی که عاشقت شدم...

  نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط  سارا  | 
دل بسته ام بر باد بر هر چه باداباد...

.

.

.

  نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط  سارا  | 
ای کاش بعضی چیزها را نمی فهمیدم... ای کاش بعضی کتابها را نمی خواندم... ای کاش در مورد بعضی چیزها آنقدر فکر نمی کردم که زیر و رویش برایم روشن شود... ای کاش بعضی حدسها نمی آزمودم تا به یقین تبدیل شوند... ای کاش می توانستم از بعضی چیزها بگذرم... ای کاش کمی احمق بودم...

چقدر خوب است که آدم گاهی خر شود! مثل وقتی که کسی حرفی می زند و کاری می کند و می شود با این خریت که "منظوری نداشت" از کنارش گذشت. اما اگر نتوانی بر اساس کنکاش های ذهنی ات حدس می زنی چه منظوری داشت و در نهایت بی عقلی حدست را می آزمایی و آنوقت... مطمئن می شوی... وااااای!

  نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 6:43 قبل از ظهر  توسط  سارا  | 
تو رفتی

و من هم!

فکر کردی جدا شدیم

و من می بینم اینبار

به فعل تازه ای

به " رفتن"

من و تو " ما" شدیم!

                                           حسین تولایی

  نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط  سارا  | 
یک روز از این کویر برمی گردم

یک روز اگرچه دیر بر می گردم

ای ماه مرا ببخش اگر منتظری

دندان به جگر بگیر برمی گردم

  نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط  سارا  | 

    چقدر دلم اسم خودم را می خواهد؛ اسم خودم را وقتی که او می نوشت و این از صدها شعر عاشقانه بیشتر به دلم چنگ می زد و سرشارم می کرد از همه حس های قشنگ دنیا. چقدر دلم برای اسم خودم تنگ است؛ همان اسمی که بر زبان نیاورد و تنها نوشت. با آن حروف چاپی سرد که اینبار آتش گرفته بودند و هر بار که می نوشت من می دانستم که معنایش را می داند: " خالص... ناب...". دلم آنقدر برای اسم خودم از زبان او تنگ است که هر وقت کسی صدایم می زند انگار حفره ای به جای دلم باز می شود... وسینه ام فشرده می شود... و نفسم بند می آید. کاش یکنفر بفهمد که صدا کردنم مرگبار است. کاش کسی مرا بنویسد. فقط بنویسد.

 

                                                      ***

   اسمم آسان است. چهار تا حرف بیشتر ندارد که دو تایش " آ " است... آ... آه...همان که وقتی همه چیزهایی که او نیستند به دلم چنگ می زنند، از درد بر سلولهایم جاری می شود. و دو تای دیگر... " س " و " ر "... سر...

گویند رفیقانم در عشق چه سر داری؟        گویم که سری دارم در باخته در پایی...

  نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط  سارا  | 

      چقدر دلم می خواهد حرفهای شاعرانه و فلسفی و روانشناسانه را پشت سر هم ردیف کنم و مثل خیلی های دیگر که می نویسند و من از خواندنشان لذت می برم و داغ دلم هم در کنارش تازه می شود، بنویسم اما... آنچه می شود درباره اش نوشت احساس لحظه ای و دقیقه ای ، خدشه ای بر کلیتی استوار و لکه ای بر آیینه ای صاف است. چه می شود نوشت؟ وقتی خود کلیت زیر سوال رفته باشد تازه فهمیده باشی که اصلا آیینه ای وجود نداشته و بر طبق فیزیک کوانتوم دقیقه و ساعت معنی ندارد و زمان زاییده ذهن بشر است و انسان در یک آن، در گذشته و حال و آینده جریان دارد... وقتی بخواهی ادای شاعرها را در بیاوری اما حقیقت مثل سیخ داغ جهنم در چشمت فرو برود... وقتی حتی نتوانی سرکشی کنی نه به خاطر اینکه نمی گذارند، به خاطر اینکه زیادی می فهمی که این مسخره بازیها به هیچ دردی نمی خورد. از بس که می فهمی... و همین فهمیدن گناهت را سنگین تر می کند. چرا که انگار جهل دیگران مرکب است و جهل تو ساده. و من نمی فهمم که این پیش قسط عذابهای جهنم است که اینقدر بفهمی، یا لطفی برای اینکه جهنمی نباشی که عذاب دانایی گناهان را به پاکی می شوید.

    

      پ: زندگی کردن در این دنیا و لذت بردن ازش واقعا یه هنره. ولی خب انگار بعضی ها در این زمینه کاملا بی استعدادند. خیلی وقت پیش بود که به خدا گفتم: جون من! ما رو بی خیال شو! اما اون انگار می خواد هر طور شده بهم یاد بده و هی مهربونی می کنه...

  نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط  سارا  | 
امان از دست این سعدی:

زمن مپرس که در دست او دلت چون است

از او بپرس که انگشتهاش در خون است...

  نوشته شده در  شنبه 4 فروردین1386ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط  سارا  | 
جزیره در تصرف آبها

تنها به بادی دلخوش است

که بوی خاک می آورد...

 

نمی دونم کی!

  نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط  سارا  | 
بعد از اینکه نوشتم فهمیدم شعر قبلی تکراری بوده! حواس نمونده که!

جزیره

تنها

در آب

تا چشم کار می کند

آب

من هم تنها

در این دنیا

تا چشم کار می کند

دنیا...

                      یه دختر خوب به اسم فاضله

  نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط  سارا  | 
دیوانه

توقف رویایی تان در حافظه درختان خشکیده است

همسفرت قلبهای متمادی از تو دور شده

و تو هنوز در خماری رویاهایت گیج می زنی

و تو هنوز توقف کرده ای

و تو هنوز عاشقی...

  نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط  سارا  | 
تمام زندگیم را به باد داد زمستان

                               خراب تر شود این فصل این سه ماه همیشه...

  نوشته شده در  شنبه 2 دی1385ساعت 4:56 قبل از ظهر  توسط  سارا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM